پنج شنبه 18 خرداد 96
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:37
الان ساعت 4 ظهره،و همه روزه و اکثراً خواب، منم و یه سکوت ... چند وقت طولانیه که ذهنم مشوشه و درگیرم با خودم ، موندم توی یه بیراهه ایی وسط دریای سردرگمی، چی پیش رومه و چه سرنوشتی در انتظارمه؟ نمیدونم باید بایستم و مقاومت کنم و یا باید مسیرم رو تغییر بدم ، چطور میشه تصمیم درست گرفت؟ خدایا فقط به تو تو
۲۰ خرداد 96
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:37
امروز یکشنبه، ۲۰ خرداد۹۶, و ساعت یک و نیم بامداد دلم میخوات فردا رو مرخصی بگیرم ، استاد خبر نویسیم بهم پیام دادو ازم خواست تا چندتا سوژه خبری جدید بهش بدم، راستش جا خوردم چون فکر میکردم منو فراموش کرده، یادش بخیر چه دوره خوبی رو سر کلاس استاد داشتیم و چقدر خندیدیم برعکس کلاس فن بیان یکی از بدترین کل
۲۱خرداد
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:37
دیر وقته، ساعت دقیقا دو ربع کمه، تازه غذای سحر رو آماده کردم پاک سحری رو فراموش کرده بودم، خدا رو شکر یادم اومد شب همگی خوش [ یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 1:48 ] [ خ. توحیدی نژاد ] [ ]
سفرنامه
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
دیشب ساعت یک برگشتیم اهواز، سفر خوبی بود البته اصلا رتبه ایی نیاوردم اما متاسفانه سخت تر از اونی بود که تصورش رو میکردم تصمیم دارم ان شا،الله خودم رو برای سال آینده آماده کنم از ساعت تقریبا 10از اهواز حرکت کردیم و حوالی ساعت 11 شب رسیدیم شهرکرد چون مسیر جاده ها بخاطر بارندگی لغزنده شده بود اتوبوس م
شام آخر
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
امروز جمعه است و ساعت 12:30 است تازه مسواک زدم نمیدونم چیزی در مورد تابلوی شام آخر شنیدید یا نه؟ داستان جالبی داره که جدیداً شنیدم از قرار داوینچی برای ترسیم این تابلو، تصاویر هر کدوم از حواریون رو از روی آدمایی می کشید که از نظر خودش بیشترین شباهت رو به اون حواری که تصمیم داشت بکشه داشته باشه، زمان
مرخصی
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
امروز شنبه است و ساعت حدود 10:30 شبه، فردا رو مرخصی گرفتم، یه سری کار دارم که باید بهشون برسونم. امروز توی مسیر برگشت یه صحنه وحشتناکی دیدیم توی اتوبوس بودیم که موقع برگشت کنار راه آهن یکی از واگن های قطار رو دیدیم که ایستاده بود و قطار اصلی نبود و جمعیتی که کمی بالاتر جمع شده بودن وقتی اتوبوسمون به
...
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
الان ساعت 8 و 41 دقیقه است، دلم گرفته، ولی توی این شرایط به این حقیقت رسیدم که زندگی اصلا سخت نبیست و همش به خودمون برمیگرده، ولی خب ... الان دلتنگم، خیلی... [ چهارشنبه هشتم دی ۱۳۹۵ ] [ 20:45 ] [ خ. توحیدی نژاد ] [ ]
پنجشنبه
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
همین الان یه شیر گرم خوردم با کمی کیک کنجدی ، نمیدونم که چرا چندروزیه که گشنم نمیشه، فکر کنم بخاطر فکر کردن زیاده، تنها چیزی که آدم رو از فکر کردن های بی مورد نجات میده فقط توجه به خداست و همینطور مرگ، هر موقع اینا رو به مریم میگم فکر میکنه من دپرسم که این حرف رو میزنم ولی واقعیت اینه که یادآوری مر
2 فروردین 96
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
الان ساعت 11/30 شبه، اغلب اعضای خانواده الان مشغول دیدن تلویزیون هستند برای نماز من و مامانی رفتیم مسجد قائمیه و بعد از اون رفتیم پارک سبحانی و شهدای گمنام رو زیارت کردیم چند وقتیه که از خودمعصبانی هستم ، لابد میپرسید چرا؟ میدونید از اینکه تا این حد عمرم رو به بطالت میگذرونم عصبانیم گاهی با خودم دعو
حقیقت
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
احساس آدمها از قلبشونه و قلب آدمها ماهیت واقعیشونه.... ماهیت آدمها؟؟؟؟ جمله تامل برانگیزیه، گاهی ذهن یه جمله رو به انتخاب خودش میگیره و مثل یه آدامس ساعت ها میجوه و در نهایت گاه گاهی نتیجه ایی از اون رو برداشت میکنه این روز ها حسابی سر کار شلوغه، آخر ماه زمان آماره و همه ی شعب سخت تلاش میکنن تا آمار
شارلوت
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
شارلوت اسم کوچیکه نویسنده مورد علاقه منه، شارلوت برونته، یه دختر مذهبی مسیحی با ذهنی فوق العاده خیال پرداز و توصیفات زیبا در نویسندگی. شارلوت زندگی سختی داشته و اگه اشتباه نکنم تویه سن سی و پنج سالگی فوت می کنه اما یه خاطره با مزه از رمانش یعنی جین ایر دارم ساعت حوالی یازده صبح بود و من رمان جین ا
چهارشنبه ۱۰خرداد۹۶
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
گاهی پیش میاد که دنیا... بگذریم، الان ساعت چهار بعد ازظهر و تازه از سر کار اومدم، آخر وقت دنبال خانم حیدری بودم که از قرار دیگه نمیاد و کار بهتری پیدا کرده ولی خب باید شمارش رو پیدا کنم، . . ساعت ۱/۵۸ دقیقه شب الان کلی ایده توی دهنم پیدا شده که دوست دارم همه رو عملی کنم، درسته افکار منفی آدم رو از پ...
یه درد دل ساده
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 4:10
الان ساعت از یک نصف شب هم گذشته، کمی ناراحتم،گاهی شرایط طوری اتفاق میفته که تو احساس تنهایی میکنی ،بچه گیاتو میبینی که معصوم و مظلوم یه گوشه ایستاده،بغض تو گلوته و اشکتو نگه میداری و غرورت اجازه نمیده احدی از درونت مطلع بشن. سردرگمیام زیاده نمیدونم در مورد کار چکار کنم برگردم سر کار طاقت فرسای قبل ی...
مسابقه کتابخوانی
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 4:10
امروز روز دهم ماه رمضونه، تصمیم داشتم که کتاب مسابقه کتابخونی رو بخونم و جواب بدم اما خیلی سر به هوایی میکنم،مهدیه داره تونیکی که مامانی براش دوخته رو امتحان میکنه، پارچه خیلی قشنگ و زیبایی داره طرحش گلهای آبرنگیه که واقعا فرح بخشه دیروز اسامی بچه هایی که در مسابقه کتابخوانی ولایت برنده شده بودن روی...
نمایشگاه
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 4:10
الان زینب برام یه پیام مربوط به نمایشگاه حجاب و عفاف فرستاد که تا جمعه برقراره، خیلی خوشحالم کرد چون عاشق اینم که مدل های جدید و تمیزتری از چادر و ساق دست بینم و داشته باشم اما نمیدونم کی برم، مهدیه که عصریمیخوات بره، صبر میکنم اول اون بره و بعد از گزارشش از نمایشگاه اگر صرفید اونوقت منم میرم، آخه ت...
یه روز کاری
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 4:10
امروز سرکار خیلی شلوغ بود و حسابی خسته شدم، همینکه خونه رسیدم بعد از عوض کردن لباسا و شستن جورابام خوابیدم تا دم دمای افطار ، حدود ساعت 7 بیدارشدم افطاری آماده بود، خورشت آلو، منم ظرف رو شستم سفره روپهن کردم ،دوغ رو درست کردم کتری رو هم گذاشتم تا هم آب گرم قبل افطار آماده بشه هم چایی بعد از افطار رو...
چایی
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 4:10
الان تازه افطار کردم و بلافاصله فلاکس چایی رو برداشتم و رفتم اتاق آخریه باید اعتراف کنم که واقعا به چایی علاقه دارم همونطور که به خوندن رمان،میتونم بهترین لحظات رو با چایی تصور کنم مثلا خوندن یه رمان،گوش دادن به رادیو،تماشای بارون و یا صحبت کردن با عزیزان، حتی موقع کار یه لیوان چایی،حس خوبی به آدم م...
یه بعد از ظهر پنجشنبه
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 4:10
الان ساعت 5 بعدازظهر و اکثر اعضای خانواده خوابن من تازه یه چایی داغ خوردم و میخوام برم قرآنمو بخونم بعد هم رو فرشیا رو بشورم ، الان توی اهواز هرچی بشورید کمتر از حد انتظارتون داغ و خشک و آماده بهتون پس داده میشه. چند ساعت بعد الان یکی از روفرشیا رو شستم و روی یه چهار پایه آهنی گذاشتم تا آبش گرفته بش...
بلاخره تونستم
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 4:09
بلاخره تونستم که از طریق اینترنت کتابهایی که از کتابخونه گرفته بودم رو تمدید کنم البته الان حدود یک ماهه که تاخیر خوردن امیدوارم جریمشون خیلی نشه، مامانی داشت باهام صحبت میکرد که بعد از کارم از مسیر امانیه با اتوبوس برگردم چون با این زمانی که من منظر بابایی میشم و بعد دنبال برادرم میرم خیلی وقتم گرف...